تبليغاتX
حضرت دوست
زنده باد دوستی ........
پیشبینی های شگفت انگیز شاه نعمت الله ولی دیوان شاه نعمت الله ولیّ ، پیر طریقت حافظ که در موردش سروده است آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ دیوانی است که تمامی نسخه های چاپی آن چه قبل از انقلاب استعماری وچه پس از آن سانسور و تحریف شده است وتنها نسخه خطی آن معتبر است


قدرت کردگار می بینم*** حالت روزگار می بینم

از نجوم این سخن نمی گویم***بلکه از کردگار می بینم

ازسلاطین گردش دوران***یک به یک را سوار می بینم

از بزرگی ورفعت ایشان***صفوی برقرارمی بینم

آخرپادشاهی صفوی***یک حسینی به کار می بینم

نادری در جهان شود پیدا***قامتش استوار می بینم

آخر عهد نوجوانی او***قتل اوآشکار می بینم

شهرتبریزراچوکوفه کنند***شهر طهران قرار می بینم

ازشهنشاه ناصرالدین شاه***شیونی بیم دار می بینم

درشب شنبه ماه ذیقعده***تن او برکنارمی بینم

بعد از آن شه مظفرالدین را***توبدان برقرار می بینم

شه چو بیرون رود زجایگهش***شاه دیگر به کار می بینم

نوجوانی مثال سرو بلند***رستمش بنده وارمی بینم

چون فریدون به تخت بنشیند***پسرانش قطار می بینم

چون دو ده سال پادشاهی کرد***شهیَش را تباه می بینم

بعد از آن شاهی از میان برود***دولتی پایدار می بینم

قصه ای بس غریب می شنوم***غصه ای در دیار می بینم

شوروغوغای دین شودپیدا***سربسر کارزارمی بینم

غارت وقتل مردم ایران***دست خارج به کار می بینم

کُهنه رندی به کارِاهریمنی***اندراین روزگار می بینم

رنگ یک چشم او به رنگ کبود***خری بر خر سوار می بینم

لشگراو بود زاصفاهان***هم یهود و مجار می بینم-

متّصف بر صفات سلطان است***لیک من گرگ وار می بینم

کاروبارزمانه وارونه***قحط ، هم ننگ و عار می بینم

عدل وانصاف در زمانه او***همچو هیمه به نار می بینم

در زمانش وفا وعهد درست***همچو یخ دربهارمی بینم

بس فرومایگان بی حاصل***حامل کاروبارمی بینم

مذهب ودین ضعیف می یابم***مُبتدع افتخار می بینم

ظلم پنهان ، خیانت وتزویر***بر اعاظم شعارمی بینم

ظلمت ظلم ظالمان دیار***بیحد وبی شمارمی بینم

ماه را روسیاه می بینم***مهر را دل فکار می بینم

دولتِ مرد وزن رود به فنا***حال مردم فکار می بینم

اندکی دین اگر بود آن روز***در حد کوهسار می بینم

جنگ وآشوب و فتنه وبیداد***ازیمین ویسار می بینم

مردمان جهان ز دخت و پری***جملگی درفرار می بینم

جنگ سختی شود تمام جهان***کوه وصحرا تباه می بینم

مر مسیح از سما فرود آید***گور دجال زار می بینم

از کمربند آن سپهر وقار***تیغ چون ذولفقار می بینم

سوی مشرق زمین طلوع کند***قتل دجال زار می بینم

دین ودنیاازاوشود معمور***خلق ازاوبختیارمی بینم

هفت باشد وزیرسلطانم***همه راکامکار می بینم

عاصیان از امام معصومم***خجل و شرمسارمی بینم

گرگ بامیش ،شیربا آهو***در چرا برقرارمی بینم

در ألف وثلاثین دوفران می بینم***وز مهدی ودجال نشان می بینم - ألف وثلاثین =سالهای هزاروسیصد هجری یا مُلک شود خراب یا گردد دین***سربست نهان و من عیان می بینم

به نظر شما الان کجای این شعریم ؟



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:7  توسط mohsen  | 

حسین ثارالله خیمه ها دردست باداین سوبه آن سومی شود دشتها با دسـت غربــت باز جــارو می شـود صبـح می آید ولی پیشا نی اش رنگ غروب کوچه در کوچه زمین غرق هـیاهو می شـود مـاه می تابـد میان برکـه ای از زخـم وخـون اشکها در دجله باز این رو و آن رومی شود دسـتهایی سبـز افتادســت روی دوش خــاک مَشـک آبی ازتبــــش آ شفته گیـسو می شـود سجده بر محراب خون ساقی نهاده از عطش گاه جاری خون زچشم و گه زابرو می شود ماه ِخون است و شقایق گم شده در خون ماه بازهم خورشـیـد روی نیزه پُِِرسـو می شـود شرم دارم زین سخن اما حقیقـــــت ایـن بُوَد آل پیغمبر اسیـــر قــــــوم بد خو می شـود شعر از دوست خوبمون رایحه:http://khamsy.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:25  توسط mohsen  | 

يک گفتگوي زيبا با خداي مهربون...

 از خدا خواستم عادت هاي زشت مرا ترک دهد.


خدا فرمود: خودت بايد انها را رها کني.


از او خواستم به من صبر عطا کند.


فرمود: صبر ،حاصل سختي ورنج است عطا کردني نيست ،اموختني است.


گفتم مرا خوشبخت کن.


فرمود: نعمت از من ،خوشبخت شدن از تو.


از او خواستم کاري کند که از زندگي   لذت کامل ببرم.


فرمود:براي  اين کار من به تو زندگي داده ام.


از خدا پرسيدم: چه چيزي از  بشر هست که شما را سخت متعجب مي سازد؟


فرمود:کو دکي شان اينکه انها از کودکي شان خسته مي شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتي ارزو مي کنند که کودک باشند....اينکه انها سلامتي خود را از دست مي دهندتا پول به دست اورند وبعد پولشان را ازدست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست اورند اينکه با اضطراب به اينده مي نگرند و حال را فراموش مي کنند وبنابر اين نه در حال ،زندگي مي کنند ونه در اينده.اينکه انها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگز زندگي نکرده اند.


خدا جونم دوست داري ما انسانها کدام درس  هاي زندگي ر ا بياموزيم؟


فرمود:بيا موزند که انها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد  تنها کا ري را که انها مي توانند بکنند اين است که  خودشان را دوست داشته باشند.


بياموزند  که درست نيست خودشان را با يکديگر مقايسه کنند .


بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.


 بياموزند که ادم هايي هستند که انها را دوست دارندفقط نمي دانند که چگونه احسا سا تشان را نشان دهند


بياموزند که کافي نيست که فقط ديگران را ببخشند ،بلکه خودشان را نيز ببخشند.


ايا چيز ديگري هم هست که بايد بدانيم؟


خدا ي مهربون :(فقط کافيست بدانند که من  همه جا هستم ووقت من براي همه    بي نهايت هست).  



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:48  توسط mohsen  | 

سلام به همه شما دوستان خوبم :

امروز هوس کردم آپ کنم و این بار جنبه طنز داره گفتم بزارم یکم بخندیم

نظر یادتون نره....

خدا خر را آفرید و به او گفت؛ تو بدون خستگی از طلوع تا غروب خورشید بسته های سنگین را بر پشت خود حمل می کنی و علف می خوری. تو عاقل نیستی و تا ۵۰ سال عمر می کنی. پس تو یک خر خواهی بود!

خر جواب داد، من یک خر خواهم بود ولی ۵۰ سال خیلی برای من زیاد است، برای من ۲۰ سال کافی است! پس خدا به او ۲۰ سال زندگی عطا کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت مواظب انسان باش. تو بهترین دوست انسان خواهی بود، هر چیزی که انسان به تو می دهد بخور، و ۲۵ سال عمر کن. پس تو یک سگ خواهی بود!

سگ پاسخ داد، این ۲۵ سال خیلی زیاد است. برای من فقط ۱۰ سال زندگی کافی است! و خدا عمر سگ را ۱۰ سال کرد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت تو از شاخه ای به شاخه دیگر می پری و کار های احمقانه انجام می دی. تو خیلی برای دیگران سرگرم کننده خواهی بود و ۲۰ سال عمر می کنی. پس تو یک میمون خواهی بود!

میمون پاسخ داد، ۲۰ سال برای من خیلی زیاد است! ۱۰ سال برای من کافی است! پس خدا عمر او را ۱۰ سال کرد.

در پایان خدا انسان را آفرید و به او گفت تو تنها مخلوقی هستی که در زمین دارای درکی و برای کنترل دیگر حیوانات از قدرت تشخیص خود استفاده خواهی کرد. تو جهان را تسخیر خواهی کرد و ۲۰ سال عمر می کنی.

انسان پاسخ داد من یک انسان خواهم بود ولی ۲۰ سال عمر کافی نیست! از به خدا تقاضای ۳۰ سال عمر خر، ۱۵ سال عمر سگ و ۱۰ سال عمر میمون را که رد کرده بودند را نمود.

پس خدا تقاضای او را مستجاب کرد….

در نتیجه این شد که انسان ۲۰ سال مانند انسان زندگی می کند. بعد ازدواج کرده و ۳۰ سال مانند خر کار و بارکشی می کند. بعد از بچه دار شدن ۱۵ سال دیگر عمر خود را مانند یک سگ از خانه و غذا مراقبت می کند. بعد از پیر شدن هم ۱۵ سال بقیه عمر خود را مانند میمون از این خانه به آن خانه و از پیش این فرزند به پیش آن فرزند رفته و برای سرگرم کردن نوه های خود کار های احمقانه انجام می دهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:46  توسط mohsen  | 

 

علی را وصف در باور نيايد .. زبان هرگز به وصفش در نيايد


علی ترکيبی از زيباترين هاست .. علی تلفيقی از شيواترين هاست


علی راز شگفت روز آغاز .. علی روح سبکبالی و پرواز


زبان عشق را گوياترين بود .. طريق درد را پوياترين بود


دل دريائی اش ، دريای خون بود.. شهادت چون ضميرش لاله گون بود


علی با درد غربت آشنا بود .. علی تنهاترين مرد خدا بود


علی در آستين ، دست خدا داشت .. قدم بر آستان کبريا داشت


]
اذان سرخ ، آوای علی بود .. نوای عشق ، از نای علی بود


صلابت ، ذره ای از همتش بود .. شجاعت ، در کمند هيبتش بود


سلاست در زبانش موج ميزد .. کلامش تکيه را بر اوج ميزد


شهادت از وجودش آبرو يافت .. عبادت هر چه دارد را ازو يافت


تلاطم ، پيش پايش سخت آرام .. تداوم ، در حضورش بی سرانجام


توان ، در پيش پايش ناتوان است .. فصاحت در حضورش ناتمام است


خطر ، ميلرزد از تکرار نامش .. سفر ، گم ميشود از نيم گامش


يورش ، از ذوالفقارش بيم دارد .. تهاجم ، نزد او تسليم دارد


تمام انبيا ، دلداده ی او .. بلندی ها ، به خاک افتاده ی او


من او را ديده ام آنسوی بودن .. فراز لحظه ی ناب سرودن


من او را ديده ام در بيکرانها .. فراتر از تمام کهکشانها


سخن هر چند گويم ، ناتمام است .. سخن در حد او ، سودای خام

است


ز دريا قطره آوردن ، هنر نيست .. زبانم را توان بيشتر نيست



( شعر از استاد پرويز حبيب آبادی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:5  توسط mohsen  | 

سلام ستاره ها را حال میایین تو وبلاگم گذاشتم

خواهشا از این به بعد چند تا امتیاز به منه بیچاره بدبخته فقیر بدید قول میدم دعاتون کنم

یادتون نره ها.............

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:28  توسط mohsen  | 

از منابع مهمّي كه در زمينه شناخت عظمت و شخصيت معنوي حضرت علي عليه‌السلام وجود دارد، كتب و نوشته‌هاي پيامبران گذشته است. بدون شك وقتي كه خداوند سبحان، نام پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سلم و علي عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام را به اوّلين انسان و اولين پيامبر، يعني آدم عليه السلام آموزش مي دهد، قطعاً اين اسامي مقدّس را براي جميع پيامبران بعد از او بيان فرموده است. زيرا بر اساس روايات صريحي كه وارد شده، انوار مطهّر اين افراد برجسته قبل از خلقت بشر، خلق شده است تا در آينده به عنوان بهترين و شايسته ترين كساني كه كاملترين شيوه تكامل را به انسانها آموزش خواهند داد، قدم بر عرصه گيتي بنهند.

بنابراين جهت شناخت بهتر اين موضوع، چند مطلب مهم از كتاب "علي و پيامبران" تأليف حكيم سيد محمود سيالكوتي را مورد توجه قرار مي دهيم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:4  توسط mohsen  | 

برای دیدن این قسمت به ادامه مطالب مراجعه کنید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:41  توسط mohsen  | 

امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت،

خاموشي او تسبيح،

عمل وي پذيرفته شده

و دعاي او مستجاب است."

 

شد باز در رحمت خالق به روي خلق

چون ماه مبارک ز افق گشت هويدا

مژده که شد ماه مبارک پديد

فرا رسيدن ماه ضيافت الهي بر شما و خانواده محترم مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:0  توسط mohsen  | 

زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست *

 

هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود *

 

صحنه پيوسته بجاست *

 

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد *

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:4  توسط mohsen  | 

مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانیم داشتی از تو ممنونم

به خاطررفع همه دغدغه ها  و امنیتم از تو ممنونم

به خاطرجسم سالم و نشاط و شادابی ام از تو ممنونم

به خاطرآگاهی و دانایی ام از تو ممنونم

به خاطرگذشت و بخششم از تو ممنونم

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم

به خاطر رزق و روزی حلال و فراوانم از تو ممنونم

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم

به خاطرزندگی جدیدم از تو ممنونم

به خاطرنیل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم

به خاطروجود شکر گزار و سپاسگزارم از تو ممنونم

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم

از تو برای همه سلامت و تندرستی می طلبم

از تو برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم

از تو برای همه گشایش امور می طلبم

از تو برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم

از تو برای همه معنویت روز افزون می طلبم

 

خدای قادر من هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازد و باور دارم قدرت بی پایان تو و دست مهر و یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راهها در همه مسایل زندگی به یاریم می شتابد .

پس آسوده خاطر اداره عالی همه امورم و گشایش همه مسایل ام را به اراده قدرتمند تو می سپارم .

بار الها به تو قول میدهیم  بر سر این تعهد می مانیم که هر روز به لطف و توفیق تو بهتر از روز قبل باشد که نه برداشت منفی کنیم و نه کلام منفی بر زبان بیاوریم و نه ناسپاسی ات کنیم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:48  توسط mohsen  | 

 

 

فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:


خدايا‍، مي خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه مي خواهم و مهلتي کوتاه. دلم بي تاب تجربه اي زميني است.


خداوند در خواست فرشته را پذيرفت.


فرشته گفت: تا باز گردم، بال هايم را اين جا مي سپارم، اين بال ها در زمين چندان به کار من نمي ايند.


خداوند بال هاي فرشته را روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت: بال هايت را به امانت نگاه مي دارم ، اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامن گير است.


فرشته گفت: باز مي گردم ، حتما باز مي گردم. اين قولي ست که فرشته اي به خدا مي دهد.


فرشته به زمين امد و از ديدن ان همه فرشته ي بي بال تعجب کرد.او هر که را که مي ديد، به ياد مي اورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمي فهميد چرا اين فرشته ها براي پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمي گردند.


روز ها گذشت و با گذشتن هر روز فرشته چيزي را از ياد برد .و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از ان گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي اورد،


نه بالش را و نه قولش را.


 فرشته فراموش کرد .


فرشته در زمين ماند .


فرشته هرگز به بهشت بر نگشت.


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 18:5  توسط mohsen  | 

خداوندا شکر!
هزاران مرتبه شکر!

 

 


خداوندا!

امروز نقش زدم
ترسیم کردم حرف های دل را
حرف هایی که حاکی از تولدی دوباره بود
خداوندا شکر!شکر که دوباره متولد شدم
شکر که افکارم را روشن ساختی
خداوندا حاصل اشک هایی که ریختم و لطفی که تو به من عطا کردی
شد تابلویی که حرف های دلم را میزند


تابلویی که اگر در ان تامل کرد :هزار ها پند,هزار ها نکته و تجربه زندگی من است


خداوندا هزاران مرتبه شکر

 

 
با سلام به مناسبت شب تولدم و همچنین بعثت نبی اکرم (ص)
یه آپ کوچولو کردم نظرتون یادتون نره
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:58  توسط mohsen  |